تبليغاتX
ستاره کوچولو

سلام

بچه ها این اخرین اپه

امیدوارم تا این جا از مطالب و شعر های که نوشتم خوشتون اومده باشه

اگر از من بدی دیدید به بزرگیه خودتون ببخشید

 

دوستون دارم

 ستاره

 

مرا به یاد خواهی اورد :

ان چنان که باران غبار از سنگ کهنه ای می شوید

تا نام فراموش شده ای بدرخشد

از پس سال ها:

مرا به یاد خواهی اورد

 

 

 

به تو می اندیشم:

به تو ای مظهر حسن ، تو که از حال دلم بی خبری تو که از گریه من می خندی به نگون بختی خود

به دل ساده خویش ، به همان روزی که به من میگفتی عهد و پیمان من و تو همچنان روح مسیح را

به ابدیت خواهد برد.

یادت هست که از باغ یاسین نرم و اهسته گذر می کردیم ، تو به من قصه دل می گفتی و من از

بهر تو گل می چیدم، پس کجا رفت چه شد ان برق نگاه راستین؟

 

وای بر من که پس از این همه سال 

باز هم ای گل زیبا به تو می اندیشم

 

+ نوشته شده توسط ستاره در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:36 بعد از ظهر |

ان گاه که دوست داری همواره کسی به یادت باشد به یاد من باش

که من همیشه به یاد توام

 

 

هنگامی که با تند بادحوادث جهان دست به گریبانی

و با سر سختی توفان زندگی در نبرد

تا می توانی ایستادگی کن

ولی ان که نه پای رفتنت ماند و نه تاب ایستادن

بنشین و صبر کن و بدان که...

توفان های زندگی را هم دورانیست و تند باد های زمانه را زمانی

می گذرد و می گذراندت که بر خیزی

مهم این است که برای بر خاستن مهیا باشی

 

+ نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 4:50 بعد از ظهر |
وسوسه یکی شدن هنوز تو احساس منه

هنوز واسه دیدن تو قلب کوچیکم می زنه

اما عزیزم چارمون رفتنو رفتن منه

گریه نکن بزار برم این اخرین راه منه

 

 

ای تو یارم ، روزگارم ، گفتنی ها با تو دارم

ای تو یارم از گذشته یادگارم

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شدو به قصه پیوست

در گریز نا گزیرم گریه شد معنای لبخند

ما گذشتیم و شکستیم پشت سر پل های پیوند

در عبور از مسلخ تن عشق ما از ما فنا بود

باید از هم می گذشتیم بر تر از ما عشق ما بود

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه چهاردهم بهمن 1385 و ساعت 6:45 بعد از ظهر |
وقتی که از رفتنت غرق پشیمونی شدی

وقتی تو ظلمت شب خسته و زندونی شدی

وقتی که غصه غرورتو شکست

وقتی که غم روی قلب تو نشست

تو میای می گی پشیمون شدم

دیگه از جدای ها خسته شدم

تو می گی اگه می شه منو ببخش

که بازم عاشقو دل بسته شدم

 

 

 

 نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل

 چو تخته پاره بر موج رها رها رها من

 ز من هر آن که او دور چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه نزديک از او جدا جدا من 

نه چشم دل به سويي نه باده در سبويي

که تر کنم گلويي به ياد آشنا من

 ستاره ها نهفته در آسمان ابري

 دلم گرفته اي دوست هواي گريه با من

+ نوشته شده توسط ستاره در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 5:57 بعد از ظهر |
مسافر به انتظارت خواهم ماند ، تا ابد ، برای همیشه

زیرا می دانم به سوی من باز خواهی گشت

پس با همه توانم تلخی این انتظار را تحمل خواهم کرد

به انتظارت می مانم

زیرا قلب من با هر تپش اهنگ خاطرات گذشته را می نوازد

قلبی که در ان خاطره ها و خوشی ها تا ابد مدفون است

حتی اگر بدانم روزی جسم تو به سوی من باز نمی گردد

باز هم به انتظارت می نشینم.....

شاید روزی صدای پایی را بشنوم

که از ان تو باشد...

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه دوازدهم دی 1385 و ساعت 7:8 بعد از ظهر |
یکی بود یکی نبود......

اون که بود تو بودی ، اون که تو قلب تو نبود من بودم

یکی خواست یکی نخواست......

 اون که خواست تو بودی ، اون که نخواست از تو جدا شه من بودم

یکی گفت یکی نگفت......

 اون که گفت تو بودی ، اون که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم

یکی رفت یکی نرفت......

اون که رفت تو بودی ، اون که بعد از تو دنبال هیچ کس نرفت من بودم

 

 

منی که مغرور بودم از عاشقی دور بودم

بگو اخه مجبور بودم بشم وفادار

منی که دلم هیچ کجا بند نمی شد پس چرا

عین یه بی دست و پا شدم گرفتار

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |
از مرز خوابم می گذشتم

سایهء تاریک یک نیلوفر روی همهء این ویرانه فرو افتاده بود .

کدامین باد بی پروا ، دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها

در مرداب بی ته اینه ها

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روئیده بود

گویی که او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او ، لحظه لحظه خودم را می مردم

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقهء نیلوفر برگرد همهء ستون ها می پیچد

کدامین باد بی پروا ، دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

نیلوفر روئید ، ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید

من به رویا بودم ، سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :

نیلوفر به همهء زندگی ام پیچیده بود

در رگ هایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همهء من بود

کدامین باد بی پروا ، دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

 

 

 

روزگار غریبی است نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 6:44 بعد از ظهر |
باز یه شبی میاد تو هم سراغمو می گیری باز

خوب می دونم من که می ری تو هم می ری مثل یه راز

من می دونم تو هم یه روز دلت برام تنگ می شه باز

بازم دلت تنها می شه تو اون همه سوز و گداز

عطر صدات پیچیده باز توی اتاق خونه

عکس تو رو می بینمو بازم می شم دیوونه

با هر نفس داد می زنم شاید بیای کنارم

دیوونه نگاتمو راه فرار ندارم

تویی اون عشق قدیمی ، هم نفس صمیمی

تویی ارزوی قلبم ، اره فقط همینی

منم یه شب می خندمو اشک تو رو در میارم

تو خوابتم نمی بینی که من برات گل بیارم

منم میرم به اینو اون پشت سرت حرف می زنم

هر چی که دست تکون بدی دست تو رو پس می زنم

 

+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |
چشمای گریون لبای بسته

دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشمای سیات

زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده

بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی می دونم تو اسمونا

قصهء ما رو یکی شنیده

 

 

دوستت داشتم.....

یادت هست؟

گفتم دوستت دارم.....

تو گفتی کوچیکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم.....

اما انقدر بزرگ شدم که یادم رفت

دوستت دارم

 

 

توی این شهر دورنگی

پر از قلبای سنگی

کلید قلب طلا تو نسپاری دست زرنگی

اما اون خدای خوبی می شناسه قلب گلت رو

یه روزی برات میاره مرهم زخم دلت رو


 

+ نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 5:53 بعد از ظهر |

نام تو اگرچه بهترین شروع زندگیست من تورابه خلوت خدای خودبهترين بهترين من خطاب مي كنم

 


بی من برو یه لحظه نمی خوام تورو

دیگه تموم شد همه چی بین من و تو

یاد عهدی که بستی

چه طور می خوای منو فراموش کنی

 چه طور می خوای شمع خاطراتو خاموش کنی

بهت گفتم دوست دارم

بهم گفتی حسی بهت ندارم

برو بیرون از زندگیم از نگات بیزارم

برو دیگه نمی خوام تموم شی

تو چشام مثل یه جفت کور شی

دوست داشتم ولی ازم گذشتی

حالا برو ببین کی دوست داره

همه چیزشو به پات میزاره

اونم شبا برات بیداره

ماه و ستاره  تو شبات میاره

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 و ساعت 9:36 قبل از ظهر |