تبليغاتX
ستاره کوچولو
یکی بود یکی نبود......

اون که بود تو بودی ، اون که تو قلب تو نبود من بودم

یکی خواست یکی نخواست......

 اون که خواست تو بودی ، اون که نخواست از تو جدا شه من بودم

یکی گفت یکی نگفت......

 اون که گفت تو بودی ، اون که دوست دارم رو به هیچ کس جز تو نگفت من بودم

یکی رفت یکی نرفت......

اون که رفت تو بودی ، اون که بعد از تو دنبال هیچ کس نرفت من بودم

 

 

منی که مغرور بودم از عاشقی دور بودم

بگو اخه مجبور بودم بشم وفادار

منی که دلم هیچ کجا بند نمی شد پس چرا

عین یه بی دست و پا شدم گرفتار

+ نوشته شده توسط ستاره در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |
از مرز خوابم می گذشتم

سایهء تاریک یک نیلوفر روی همهء این ویرانه فرو افتاده بود .

کدامین باد بی پروا ، دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

در پس درهای شیشه ای رویاها

در مرداب بی ته اینه ها

هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روئیده بود

گویی که او لحظه لحظه در تهی من می ریخت

و من در صدای شکفتن او ، لحظه لحظه خودم را می مردم

بام ایوان فرو می ریزد

و ساقهء نیلوفر برگرد همهء ستون ها می پیچد

کدامین باد بی پروا ، دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

نیلوفر روئید ، ساقه اش از ته خواب شفافم سرکشید

من به رویا بودم ، سیلاب بیداری رسید

چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :

نیلوفر به همهء زندگی ام پیچیده بود

در رگ هایش من بودم که می دویدم

هستی اش در من ریشه داشت

همهء من بود

کدامین باد بی پروا ، دانهء این نیلوفر را به سرزمین خواب من اورد؟

 

 

 

روزگار غریبی است نازنین

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

 

+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه نوزدهم آذر 1385 و ساعت 6:44 بعد از ظهر |
باز یه شبی میاد تو هم سراغمو می گیری باز

خوب می دونم من که می ری تو هم می ری مثل یه راز

من می دونم تو هم یه روز دلت برام تنگ می شه باز

بازم دلت تنها می شه تو اون همه سوز و گداز

عطر صدات پیچیده باز توی اتاق خونه

عکس تو رو می بینمو بازم می شم دیوونه

با هر نفس داد می زنم شاید بیای کنارم

دیوونه نگاتمو راه فرار ندارم

تویی اون عشق قدیمی ، هم نفس صمیمی

تویی ارزوی قلبم ، اره فقط همینی

منم یه شب می خندمو اشک تو رو در میارم

تو خوابتم نمی بینی که من برات گل بیارم

منم میرم به اینو اون پشت سرت حرف می زنم

هر چی که دست تکون بدی دست تو رو پس می زنم

 

+ نوشته شده توسط ستاره در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 6:31 بعد از ظهر |
چشمای گریون لبای بسته

دوری چشمات منو شکسته

رنگ اون چشات چشمای سیات

زنجیر دلت دستامو بسته

شاید یه حسود چشممون زده

بگو کی ما رو تنهایی دیده

ولی می دونم تو اسمونا

قصهء ما رو یکی شنیده

 

 

دوستت داشتم.....

یادت هست؟

گفتم دوستت دارم.....

تو گفتی کوچیکی برای دوست داشتن

رفتم تا بزرگ شوم.....

اما انقدر بزرگ شدم که یادم رفت

دوستت دارم

 

 

توی این شهر دورنگی

پر از قلبای سنگی

کلید قلب طلا تو نسپاری دست زرنگی

اما اون خدای خوبی می شناسه قلب گلت رو

یه روزی برات میاره مرهم زخم دلت رو


 

+ نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 5:53 بعد از ظهر |