چشمای گریون لبای بسته
دوری چشمات منو شکسته
رنگ اون چشات چشمای سیات
زنجیر دلت دستامو بسته
شاید یه حسود چشممون زده
بگو کی ما رو تنهایی دیده
ولی می دونم تو اسمونا
قصهء ما رو یکی شنیده
دوستت داشتم.....
یادت هست؟
گفتم دوستت دارم.....
تو گفتی کوچیکی برای دوست داشتن
رفتم تا بزرگ شوم.....
اما انقدر بزرگ شدم که یادم رفت
دوستت دارم
توی این شهر دورنگی
پر از قلبای سنگی
کلید قلب طلا تو نسپاری دست زرنگی
اما اون خدای خوبی می شناسه قلب گلت رو
یه روزی برات میاره مرهم زخم دلت رو
+ نوشته شده توسط ستاره در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت
5:53 بعد از ظهر |

